مامان گوشم کور شد
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه دختر ناز و خوشگلی بود که اسمش فاطمه خانم بود ، فاطمه خانم قصه ی ما وقتی چهار سالش بود می رفت کلاس موسیقی تا اینکه یک روز که رفته بود کلاس یه اتفاقی افتاد فاطمه جون کاپشن و شال و کلاهشو درآورد و به مامانش داد و بعد وسایلشو برداشت و رفت سر کلاسش چند دقیقه ای نگذشته بود که مامانش دید فاطمه از کلاس اومدش بیرون در حالی که خیلی ناراحت بود به مامانش گفت که آب میخواد ، مامان ازش پرسید چی شده عزیزم چرا ناراحتی فاطمه جون اول چیزی نگفت چون می ترسید مامان اونو با خودش ببره خونه ولی بعد که مامان اصرار کرد گفت : مامان اینجا خیلی سر و صدا هست من گوشام کور شد مامانش خیلی خندید بعد اونو بردش سر کلاسو فاطمه ا...
نویسنده :
مامان جونم
14:25





